تبليغاتX
یک قطره حرف
با تو چه گويم كه ناگزير بايد خداحافظ بگويم
بیا برویم ...

بیا برویم دنبال کودکی بگردیم که آن روز نقش انگشتانش را صاحب مغازه ی اسباب فروشی از روی ویترین پاک کرد

همان پسرکی که سهمش از عروسک ها فقط تماشا بود

بیا برویم ...

برویم بنشینیم کنارش و بینی نمناکش را پاک کنیم

ببریمش به همان مغازه و همان عروسکی را که می خواست برایش بخریم

آخر او چیزی زیادی نمی خواست

فقط یک عروسک

بیا برویم ....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:12  توسط عمران  | 

نگاهم افتاد به شیروانی زنگ زده ی خانمان

درخت پرتغال

پله های قدیمی با موزاییک های قرمز و سفید

ستون چوبی

و جایی که مادربزرگم همیشه به آفتاب سلام می کرد ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:51  توسط عمران  |