تبليغاتX
یک قطره حرف
با تو چه گويم كه ناگزير بايد خداحافظ بگويم

اينجا اين روزها گاهي روزگار با من خوش رفتار مي شود

زيبا مي شود پر از رنگهاي ماورايي

داغ و رقيق و شفاف تر از شبنم

گاهي هم  همان روي ناخوشش از گوشه ي ديوار تنهايي مرا نظاره مي كند

مرا با او عالمي است

نمي دانم اين شيطنت روزگار چه معني مي تواند داشته باشد

اما لذتش فراتر از سرمستي است

مثل التهاب خنده ي تو

وه نمي داني چگونه مي شود احوالم وقت خنده ي تو

بگذار از خنده ات بنويسم

آخر از روزگار و خودم مي توانم بگذرم ولي از خنده ي تو كه نمي شود گذشت

نمي خواهم توصيفش را در قالب هاي تكراي بريزم

نمي خواهم بگويم احساسم چنين و چنان است

و آن را با كلمات مزحكه كنم

قالب ديگري خواهم ساخت از دلم

تا پذيراي يك يك خنده هايت باشد

همين كافيست كه بگويم اگر اجباري بر من باشد كه از دو واژه ي

خود و خنده ي تو  يكي را برگزينم

از خود مي گذرم

نمي دانم روزگار از من چه مي خواهد

روي خوش نشان داده كه چه شود

فريبي براي آزار  اين دلي كه اهل هيچ دياري نيست

يا از لجاجت هاي احمقانه اش دست برداشته

من كه دست بردار نيستم

اگر اين بار وعده اش دروغ از آب درآيد

از خودش هم تند خو تر مي شوم

تمام بساطش را به هم مي ريزم

روزگار خودم را مي گويم

من يك چيز مي خواهم

خنده ي تو را

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:3  توسط عمران  |