مرا اگر رنگي نيست ببخش
سايه و ردپايي نيست ببخش
اگر نامي بر من نيست ببخش
خانه و پناهي نيست ببخش
اگر بي صدا مي روم ببخش
همين چند خط را مي گذارم و مي روم ببخش
خوش به حال شن های کویر که روز بوسه از خورشید می گیرند و شب ها مهمان دار ستاره اند
خوش به حال سنگ فرش کوچه شما که وقت گذر تو پذیرای قدم هایت می شود
خوش به حال گل های شمعدانی لب طاقچه اتاقت که هر روز نوازش دست های تو را احساس می کنند
خوش به حال گنجشک های خانه شما که از دستان مهربان تو دانه می چینند
خوش به حال من که ... چشمان زیبایت برای من گریان می شود
و دستانم از طراوت گیسوی بلندت مست می شود
خوش به حال من
باز لحظه ای تازه در تبعیدگاه
چه بد است آغاز را در زندان شروع کردن
تحمل سکوت لحظه های بیداری تا طلوع یک صبح
و ... شلوغی آشفته
در قفس هایی که به اندازه حتی یک نفس اکسیژن ندارند
آه .. مگس ها چه آزادند
مورچه ها چه خوشبختند
اینها همسایگان من اند
در بیرون و در کنارمان
کوهی است به زیبایی خود خودش
که خوبی هوایش وقت صبح شبیه شبنم است
چهار قدم آن طرف تر در دو قدمی همین کوه مکتب خانه ماست
و خانه سگ ها نزدیک تر از آن
این یک جغرافیای نایاب است
مدادي دارم كه زير اجبار اراده من كوتاه شده
بارها تراشيده شده
كوتاه كوتاه
اما نشان بيداري انديشه اي خفته است
مدادي دارم كه خود گاهي بر ورق مي رود
تا جبراني باشد بر جهل دستان من
خدايا ! مرا و مدادم را درياب
تا نوشته هايم ديگر بوي جهل ندهد
چه شاد لحظه ايست حال
دريافته ام كه راهي را كه انديشه ام سالها پيموده
بيهوده نبوده است
هر چند هنوز جسمم قيام نكره
اما روحم بي صبرانه در اين هيجان سركش
مرا به اين سو و آن سو مي برد
باز هم مي گويم مدادم ديگر خيلي كوتاه شده
نوشته و نوشته
و صفحه بي درنگ بسيار شده و تا به حال از خود نپرسيدم
اينها را براي كه مي نويسي
دريافتم حال زمان انديشيدن است به خود
به نوشته هاي مدادم
تا بلكه كمترين حاصلش اين باشد كه با خود كمي دوست شوم
تا بلكه مدادم كمي بياسايد
خواندم و خواندم و خواندم
و پای همه حرف های دلش
از گذشته تا حال نشستم
همه را خواندم
همه را
هر چند ناچيز است
اما غنيمتي گران است
حداقل فهميدم نامم چيست
چه جالب
من يك انسانم