تبليغاتX
یک قطره حرف
با تو چه گويم كه ناگزير بايد خداحافظ بگويم
بیا برویم ...

بیا برویم دنبال کودکی بگردیم که آن روز نقش انگشتانش را صاحب مغازه ی اسباب فروشی از روی ویترین پاک کرد

همان پسرکی که سهمش از عروسک ها فقط تماشا بود

بیا برویم ...

برویم بنشینیم کنارش و بینی نمناکش را پاک کنیم

ببریمش به همان مغازه و همان عروسکی را که می خواست برایش بخریم

آخر او چیزی زیادی نمی خواست

فقط یک عروسک

بیا برویم ....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:12  توسط عمران  | 

نگاهم افتاد به شیروانی زنگ زده ی خانمان

درخت پرتغال

پله های قدیمی با موزاییک های قرمز و سفید

ستون چوبی

و جایی که مادربزرگم همیشه به آفتاب سلام می کرد ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:51  توسط عمران  | 

تا حالا به اين فكر كردي كه يك لحظه اين زيبايي ، اين جسم ، اين شهرت يا هر چيز مادي رو از دست بدي ؟

مي توني خودتو بذاري جاي كسي كه همه فراموشش كردن ؟

 مثلا آدمايي كه مثل منو تو فرصت خوب زندگي كردنو نداشتن حالا هر كي

نصيحت نمي كنم . واسه چي بايد اينكارو كنم  هان ؟

 يكي بايد منو نصيحت كنه . به چيزايي فكر كردي كه در يك لحظه مي تونن نابود بشن؟

چيه بابا... داريم حرف مي زنيم . يعني من دارم حرف مي زنم با تو

قيافتو اونجوري نكن واسه من . بشمار ... يك ، دو ، سه  شايد ان تا ... 

حالا ببين اگه اينا رو ازت بگيرن چي ازت مي مونه

هر چي موند بگير تو مشت خودت

اينكار كن ... بگيرش

 ببين بايد بتوني فرياد بزني آي ي ي من اينم ، من اینا رو دارم

خوب يا بد كم يا زياد ، اين برآيند وجودته

ببين حالا ميتوني از اينا بگذري ؟

 به خاطر يكي كه فكر مي كني دوستش داري؟

زود نپرس اون دوستت داره يا نه 

فقط ببين ميتوني از اينا بگذري . يعني از خودت ؟

 بي توقع بدون هيچ توقع زير چشمي

اگه تونستي پس پايد بتوني عشق رو درك كني

ميشه بهت اميدوار بود

 اگه نتونستي پس ديگه نگو من عاشق شدمو از اين حرفا

جرات داشته باش . بگو اونو واسه چي مي خواي

رو هر خواسته اي اسم عشق رو نذار

 كاش آدما اينقدر جرات و جسارت رو داشتن . كاش ... كاش

 بازم كه چشاتو واسه من قلمبه كردي

 راس ميگي من ديوونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:12  توسط عمران  | 

بیا...

بیا این همه ی زندگی من است

توی مشتم جا می شود

بگیر و گلم را بده ...

همین .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:15  توسط عمران  | 

دست خودم نیست

اشکام دیگه بد شدن

بی اجازه ...

دارن از تو چشام شررررر میریزن بیرون

صورتم میسوزه ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:33  توسط عمران  | 

اينجا اين روزها گاهي روزگار با من خوش رفتار مي شود

زيبا مي شود پر از رنگهاي ماورايي

داغ و رقيق و شفاف تر از شبنم

گاهي هم  همان روي ناخوشش از گوشه ي ديوار تنهايي مرا نظاره مي كند

مرا با او عالمي است

نمي دانم اين شيطنت روزگار چه معني مي تواند داشته باشد

اما لذتش فراتر از سرمستي است

مثل التهاب خنده ي تو

وه نمي داني چگونه مي شود احوالم وقت خنده ي تو

بگذار از خنده ات بنويسم

آخر از روزگار و خودم مي توانم بگذرم ولي از خنده ي تو كه نمي شود گذشت

نمي خواهم توصيفش را در قالب هاي تكراي بريزم

نمي خواهم بگويم احساسم چنين و چنان است

و آن را با كلمات مزحكه كنم

قالب ديگري خواهم ساخت از دلم

تا پذيراي يك يك خنده هايت باشد

همين كافيست كه بگويم اگر اجباري بر من باشد كه از دو واژه ي

خود و خنده ي تو  يكي را برگزينم

از خود مي گذرم

نمي دانم روزگار از من چه مي خواهد

روي خوش نشان داده كه چه شود

فريبي براي آزار  اين دلي كه اهل هيچ دياري نيست

يا از لجاجت هاي احمقانه اش دست برداشته

من كه دست بردار نيستم

اگر اين بار وعده اش دروغ از آب درآيد

از خودش هم تند خو تر مي شوم

تمام بساطش را به هم مي ريزم

روزگار خودم را مي گويم

من يك چيز مي خواهم

خنده ي تو را

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:3  توسط عمران  | 

خدايا مگذار انديشه ام غبار آلود جهل گردد
خدايا مگذار كلامم را به جرم زنده بودن خاك كنند
خدايا مگذار سكوتم را دستمايه ترقي خود قرار دهند
خدايا مگذار ذهنم را از غير تو پر كنند
خدايا مگذار به بيگانه پناه برم
خدايا مگذار درگير خاك شوم
خدايا مگذار بيشينه خواسته ام هوس باشد
خدايا
خدايا مگذار گناهم مرا گستاخ كند
خدايا مگذار ريا اسباب معاشم باشد
خدايا مگذار فقر مرا حقير خود سازد
خدايا
خدايا جسمم را بسوزان
خدايا بگذار كمي عشق بياموزم
خدايا بگذار پس از عشق در دستانت آرام بميرم
خدايا بگذار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 1:55  توسط عمران  | 

مرا اگر رنگي نيست ببخش

سايه و ردپايي نيست ببخش

اگر نامي بر من نيست ببخش

خانه و پناهي نيست ببخش

اگر بي صدا مي روم ببخش

همين چند خط را مي گذارم و مي روم ببخش

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:32  توسط عمران  | 

خوش به حال شن های کویر که روز بوسه از خورشید می گیرند و شب ها مهمان دار ستاره اند

خوش به حال سنگ فرش کوچه شما که وقت گذر تو پذیرای قدم هایت می شود

خوش به حال گل های شمعدانی لب طاقچه اتاقت که هر روز نوازش دست های تو را احساس می کنند

خوش به حال گنجشک های خانه شما که از دستان مهربان تو دانه می چینند

خوش به حال من که ... چشمان زیبایت برای من گریان می شود

و دستانم از طراوت گیسوی بلندت مست می شود

خوش به حال من

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:7  توسط عمران  | 

باز لحظه ای تازه در تبعیدگاه

چه بد است آغاز را در زندان شروع کردن

تحمل سکوت لحظه های بیداری تا طلوع یک صبح

و  ...  شلوغی آشفته

در قفس هایی که به اندازه حتی یک نفس اکسیژن ندارند

آه .. مگس ها چه آزادند

مورچه ها چه خوشبختند

اینها همسایگان من اند

در بیرون و در کنارمان

کوهی است به زیبایی خود خودش

که خوبی هوایش وقت صبح شبیه شبنم است

چهار قدم آن طرف تر در دو قدمی همین کوه مکتب خانه ماست

و خانه سگ ها نزدیک تر از آن

این یک جغرافیای نایاب است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:40  توسط عمران  |