در آفتاب و در سایه
در جمع و در تنهایی
در اینجا
در آنجا
حتی ....
سیاه به تن می کتم
بیا برویم دنبال کودکی بگردیم که آن روز نقش انگشتانش را صاحب مغازه ی اسباب فروشی از روی ویترین پاک کرد
همان پسرکی که سهمش از عروسک ها فقط تماشا بود
بیا برویم ...
برویم بنشینیم کنارش و بینی نمناکش را پاک کنیم
ببریمش به همان مغازه و همان عروسکی را که می خواست برایش بخریم
آخر او چیزی زیادی نمی خواست
فقط یک عروسک
بیا برویم ....
درخت پرتغال
پله های قدیمی با موزاییک های قرمز و سفید
ستون چوبی
و جایی که مادربزرگم همیشه به آفتاب سلام می کرد ...
|
تا حالا به اين فكر كردي كه يك لحظه اين زيبايي ، اين جسم ، اين شهرت يا هر چيز مادي رو از دست بدي ؟ مي توني خودتو بذاري جاي كسي كه همه فراموشش كردن ؟ مثلا آدمايي كه مثل منو تو فرصت خوب زندگي كردنو نداشتن حالا هر كي نصيحت نمي كنم . واسه چي بايد اينكارو كنم هان ؟ يكي بايد منو نصيحت كنه . به چيزايي فكر كردي كه در يك لحظه مي تونن نابود بشن؟ چيه بابا... داريم حرف مي زنيم . يعني من دارم حرف مي زنم با تو قيافتو اونجوري نكن واسه من . بشمار ... يك ، دو ، سه شايد ان تا ... حالا ببين اگه اينا رو ازت بگيرن چي ازت مي مونه هر چي موند بگير تو مشت خودت اينكار كن ... بگيرش ببين بايد بتوني فرياد بزني آي ي ي من اينم ، من اینا رو دارم خوب يا بد كم يا زياد ، اين برآيند وجودته ببين حالا ميتوني از اينا بگذري ؟ به خاطر يكي كه فكر مي كني دوستش داري؟ زود نپرس اون دوستت داره يا نه فقط ببين ميتوني از اينا بگذري . يعني از خودت ؟ بي توقع بدون هيچ توقع زير چشمي اگه تونستي پس پايد بتوني عشق رو درك كني ميشه بهت اميدوار بود اگه نتونستي پس ديگه نگو من عاشق شدمو از اين حرفا جرات داشته باش . بگو اونو واسه چي مي خواي رو هر خواسته اي اسم عشق رو نذار كاش آدما اينقدر جرات و جسارت رو داشتن . كاش ... كاش بازم كه چشاتو واسه من قلمبه كردي راس ميگي من ديوونم |
بیا این همه ی زندگی من است
توی مشتم جا می شود
بگیر و گلم را بده ...
همین .
اشکام دیگه بد شدن
بی اجازه ...
دارن از تو چشام شررررر میریزن بیرون
صورتم میسوزه ...
اينجا اين روزها گاهي روزگار با من خوش رفتار مي شود
زيبا مي شود پر از رنگهاي ماورايي
داغ و رقيق و شفاف تر از شبنم
گاهي هم همان روي ناخوشش از گوشه ي ديوار تنهايي مرا نظاره مي كند
مرا با او عالمي است
نمي دانم اين شيطنت روزگار چه معني مي تواند داشته باشد
اما لذتش فراتر از سرمستي است
مثل التهاب خنده ي تو
وه نمي داني چگونه مي شود احوالم وقت خنده ي تو
بگذار از خنده ات بنويسم
آخر از روزگار و خودم مي توانم بگذرم ولي از خنده ي تو كه نمي شود گذشت
نمي خواهم توصيفش را در قالب هاي تكراي بريزم
نمي خواهم بگويم احساسم چنين و چنان است
و آن را با كلمات مزحكه كنم
قالب ديگري خواهم ساخت از دلم
تا پذيراي يك يك خنده هايت باشد
همين كافيست كه بگويم اگر اجباري بر من باشد كه از دو واژه ي
خود و خنده ي تو يكي را برگزينم
از خود مي گذرم
نمي دانم روزگار از من چه مي خواهد
روي خوش نشان داده كه چه شود
فريبي براي آزار اين دلي كه اهل هيچ دياري نيست
يا از لجاجت هاي احمقانه اش دست برداشته
من كه دست بردار نيستم
اگر اين بار وعده اش دروغ از آب درآيد
از خودش هم تند خو تر مي شوم
تمام بساطش را به هم مي ريزم
روزگار خودم را مي گويم
من يك چيز مي خواهم
خنده ي تو را
مرا اگر رنگي نيست ببخش
سايه و ردپايي نيست ببخش
اگر نامي بر من نيست ببخش
خانه و پناهي نيست ببخش
اگر بي صدا مي روم ببخش
همين چند خط را مي گذارم و مي روم ببخش
خوش به حال شن های کویر که روز بوسه از خورشید می گیرند و شب ها مهمان دار ستاره اند
خوش به حال سنگ فرش کوچه شما که وقت گذر تو پذیرای قدم هایت می شود
خوش به حال گل های شمعدانی لب طاقچه اتاقت که هر روز نوازش دست های تو را احساس می کنند
خوش به حال گنجشک های خانه شما که از دستان مهربان تو دانه می چینند
خوش به حال من که ... چشمان زیبایت برای من گریان می شود
و دستانم از طراوت گیسوی بلندت مست می شود
خوش به حال من